تبلیغات
کیش و مات - مطالب هفته سوم مهر 1391

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

کسی می داند آنجا ، 

یک نفر اینجا ، دلش تنگ است

دلش پر میکشد تا یک نگاه گرم

هوای چشمهایش سخت بارانی ست

کسی آیا دلش تنگ صدای ما نمی گردد ؟

هوای دست ما ، در دست هایش نیست ؟

نمی خواهد بپرسد حال ما را هیچ کس آنجا ؟

کسی دیگر جواب این سلام خسته را آیا نخواهد داد ؟

کسی دلتنگ این دلتنگ ، آیا هست ؟


کسی می داند این دیوار ، نازیباست ؟

کسی یک پنجره ، آیا برای دیدن خورشید ، خواهد ساخت ؟

کسی معنای بغض خسته می داند ؟

و وزن یک نگاه شرمناک و دست خالی را ؟

کسی را با خدای خویش ، عهدی هست ؟

کسی آیا به وقت دیدن گل ، 

یاد چشمان غروب آیین ما را کرد ؟

بهاران ، یاد ایامِ خزانِ عمر ما را هم ؟

کسی از لاله ها پرسید احوال دل ما را ؟

و از آن خنده ها ، راز غریب قهر با لب را 

کسی آیا نمی خواهد بخواند نغمه ای با عشق ؟


برای سر نهادن ، تا سحر بگریستن ، یک شانه ایا هست ؟

تن عریان هر لحظه ، لباس مهر آیا یک نفر پوشاند

الفبای سکوت عشق را

در مکتبی ، آیا کسی خوانده است ؟

به بیداری که نه 

آیا میان خواب هایت ، خواب من را هم ، تو خواهی دید ؟

گرساتر از سکوت ، آیا کسی فریاد می داند ؟

کسی پرسیده از آیینه ، راز تاری تصویر تن ها را

کسی آیا چشیده طعم تلخ واژه " من " را ؟

گوارا آب را با یاد ماه تشنه نوشیدی ؟

تو بوسیدی کویر گونه خشکیده از تب را ؟

زدودی اشک چشمی را

گرفتی دست سردی را ؟

تو را با یاکریمی ، وعده دیدار آیا هست ؟

نمی خواهی بریزی خرده نانی گوشه ایوان

تن خشک نهالی ، مشت آبی هدیه خواهی داد ؟

نگه از آسمان بردار

جوار این رگ گردن ، سلامی کن

خدا جویی تو ؟

بسم الله

این تو ، این خدا

آری خدا اینجاست

این نزدیک

در تک سرفه های کودک تب دار همسایه

و دستان نحیف مادری رنجور

و در این سفره های خالی مردم

نخوانی تو ، نمی خواند

نبخشی تو ، نمی بخشد

نخندی تو ، نمی خندد

رها کن کهکشان ، همسایه را دریاب

بگیری دست مردم ، دست او در دست می گیری

بپرسی حال مردم

حال خوبت ، هدیه میگردد

قدم در راه او ، وقتی که بگذاری

تو را تا خویش خواهد برد

خدا جویی تو ؟

این تو ، این خدا

آری خلیفه 

گاه گاهی مهربانی کن...





طبقه بندی: شعر، شعر عاشقانه،

تاریخ : جمعه 21 مهر 1391 | 11:04 ق.ظ | نویسنده : Hamzeh mirshekari | نظرات

آتش از اندوه هجران  بهتر است 

بی قرارم کردی و گفتی صبوری بهتر است

من نمی دانم کجا خواندم ، که یادم داده است ؟ 

یار وقتی در کنارت نیست ، کوری بهتر است ...

 




طبقه بندی: شعر، شعر عاشقانه،

تاریخ : جمعه 21 مهر 1391 | 10:58 ق.ظ | نویسنده : Hamzeh mirshekari | نظرات

وقتی که خوابی نیمه شب، تو را نگاه می‌کنم
زیبایی‌ات را با بهار گاه اشتباه می‌کنم

از شرم سر انگشت من پیشانی‌ات تر می‌شود
عطر تنت می‌پیچد و دنیا معطر می‌شود

 گیسوت تابی می‌خورد، می‌لغزد از بازوی تو
از شانه جاری می‌شود چون آبشاری موی تو

چون برگ گل در بسترم می‌گسترانی بوی خود
من را نوازش می‌کنی بر مهربان زانوی خود

آسیمه می‌خیزم ز خواب، تو نیستی اما دگر
ای عشق من بی من کجا؟ تنها نرو من را ببر

من بی تو می‌میرم نرو، من بی تو می‌میرم بمان
با من بمان زین پس دگر هر چه تو می‌گویی همان

در خواب آخر عشق من در برگ گل پیچیدمت
می‌خوابم ای زیباترین در خواب شاید دیدمت

شاهکار بینش‌پژوه




طبقه بندی: شعر، شعر عاشقانه،

تاریخ : چهارشنبه 19 مهر 1391 | 09:22 ب.ظ | نویسنده : Hamzeh mirshekari | نظرات

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟
عاشقم.. با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذی!؟
تو چقدر ساده‌ای خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما، تو مچاله می‌شوی
چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی کجاست؟ تو فقط دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید خون درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود دانه‌های اشک کاشت.

عرفان نظرآهاری




طبقه بندی: شعر، شعر عاشقانه،

تاریخ : چهارشنبه 19 مهر 1391 | 09:19 ب.ظ | نویسنده : Hamzeh mirshekari | نظرات

تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق، 
که نامی خوش‌تر از اینت ندانم. 
وگر – هر لحظه – رنگی تازه گیری، 
به غیر از زهر شیرینت نخوانم.

تو زهری، زهر گرم سینه‌سوزی، 
تو شیرینی، که شور هستی از توست. 
شراب جام خورشیدی، که جان را 
نشاط از تو، غم از تو، مستی از توست.

بسی گفتند: – «دل از عشق برگیر! 
که: نیرنگ است و افسون است و جادوست!» 
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم 
که او زهر است، اما … نوشداروست!

چه غم دارم که این زهر تب‌آلود، 
تنم را در جدایی می‌گدازد 
از آن شادم که در هنگامه‌ی درد، 
غمی شیرین دلم را می‌نوازد.

اگر مرگم به نامردی نگیرد: 
مرا مهر تو در دل جاودانی‌ست. 
وگر عمرم به ناکامی سرآید؛
تو را دارم که مرگم زندگانی‌ست.

فریدون مشیری





طبقه بندی: شعر، شعر عاشقانه،

تاریخ : چهارشنبه 19 مهر 1391 | 09:16 ب.ظ | نویسنده : Hamzeh mirshekari | نظرات
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سكوت سینه ام دستی
دانه اندوه میكارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته

فروغ فرخزاد




طبقه بندی: شعر عاشقانه، شعر،

تاریخ : شنبه 15 مهر 1391 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Hamzeh mirshekari | نظرات

شب ها ، به کنج خلوت من می گفت

افسانه های روز جدایی را

با خنده های تلخ ، نهان می داشت

در چشم خویش ، راز خدایی را

آن آتشی که شعله به جان می زد

دیگر نمی شکفت به چشمانش

وز گریه های تلخ پشیمانی

اشکی نمی نشست به دامانش

شوقی که جاودانه مرا می سوخت

دیگر نمی گداخت نگاهش را

وان قطره های اشک شبانگاهی

از دل نمی زدود گناهش را

چشمی که با نگاه سخن می گفت

افسانه های روز جدایی داشت

چون غنچه ی کبود سحرگاهی

از خواب ناز ، دیده گشایی داشت

در چشم او که آینه ی دل بود

دیدم که عشق گمشده پیدا نیست

دیدم که در نگاه گنهکارش

روز و شبان رفته ، هویدا نیست

دیدم که با نگاه ، مرا می راند

بی آنکه با امید فراخواند

دیدم که با سکوت سخن می گفت

بی آنکه با نگاه سخن راند

می خواستم به دامنش آویزم

تا بشکنم سکوت غم افزا را

چندان کشم به ظلمت شب ها دست

تا واکنم دریچه ی فردا را

می خواستم به گریه فرو خوانم

در گوش او حدیث پریشانی

می خواستم به مویه فرو ریزم

در پای او سرشک پشیمانی

می خواستم چو ابر سیه دامن

از چشم ها ستاره فروبارم

وان اختران گرم فروزان را

در آسمان دامن او بارم

می خواستم به تیرگی شب ها

شمعی ز چشم روشن او گیرم

می خواستم ز وحشت تنهایی

چون شعله ای به دامن او گیرم

می خواستم به گونه ی من لغزد

اشکی ز دیدگان پشیمانش

می خواستم به شانه ی من ریزد

انبوه گیسوان پریشانش

چندان فسانه های عبث خواندم

تا خاطرات گمشده باز آرم

وان عشق دلفریب خدایی را

چونان که رفته بود ، فراز آرم

چشمم چه اشک ها که به دامن ریخت

تا با نگاه دوست ، سخن گوید

وز دل ، غبار تیره ی حرمان را

با قطره های اشک فرو شوید

اما نگاه غمزده اش می گفت

بنگر که آنچه رفت ، هویدا نیست

بر گور خاطرات فرومرده

نوری ز شمع سوخته پیدا نیست

اینک ، درون محبس شب ها ، من

سر می کنم حدیث جدایی را

تا کی به شامگاه گرفتاری

جویم فروغ صبح رهایی را

سر می نهم به دامن تنهایی

تا در نگاه چشم وی آویزم

وز آتشی که روشنی دل بود

بار دگر ، شراره برانگیزم

شاید که یار گمشده باز آید

وان ماجرای رفته ز سر گیرد

تا ناله های وحشت و نومیدی

در سینه ام طنین دگر گیرد

" نادر نادرپور "




طبقه بندی: شعر، شعر عاشقانه،

تاریخ : شنبه 15 مهر 1391 | 09:58 ب.ظ | نویسنده : Hamzeh mirshekari | نظرات

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ، باد را می مانم

من به سرگردانی ، ابر را می مانم

من به آراسته گی خندیدم

منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهی دستی مرد ! "

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه ... می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟!

هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو همه هستی من

هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟! .... همه چیز

تو چه کم داری ؟! ...هیچ !

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من ، این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

نه .... دریغا ، هرگز

کاشکی شعر مرا می خواندی !!!

از : حمید مصدق




طبقه بندی: شعر،

تاریخ : شنبه 15 مهر 1391 | 09:55 ب.ظ | نویسنده : Hamzeh mirshekari | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • طرفداران قرمز